Saturday، November 21، 2009
چشم به راه ...
Thursday، November 05، 2009
Tuesday، October 27، 2009
و آنگاه ...
Thursday، December 25، 2008
من نيز ...
من نيز برايت خواهم سرود
از عشقي كه به سويت جاريست
از آن دلتنگي دلچسب،
من نيز برايت قصه خواهــم گفت
قصه اي از غصــه ديريــــــــنه ام
و ازعطر شب بوهاي گيســــــويت
برايت ترانه اي خواهم ساخت
لايق آن دو نــــــــــرگس مســـــت
و به لطافـــــــت روح بلنـــــــــدت
افسوس كه اين ترانه را
نمـــــي توان نوشــــــت
آن را به قاصدك خاطره ات مي سپارم
شايد روزي باد ...
ترانه ام را دوباره
به كوچه خلوت تنهاييت سپارد ...
.
Monday، November 17، 2008
آواز خدا ...
... به خورشيدي كه طلوع اش زندگي دوباره بخشيد :
...
خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان
اما به قدر فهم تو كوچك مي شود
و به قدر نياز تو فرود مي آيد
و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود
و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود
يتيمان را پدر مي شود و مادر
محتاجان برادري را برادر مـي شود، عقيمان را طفل مــي شود،
نا اميدان را اميد مي شود،
گمگشتگان را راه مي شود
در تاريكي ماندگان را نور مي شود
رزمندگان را شمشير مي شود
پيران را عصا مي شود
محتاجان به عشق را عشق مي شود
خداوند همه چيز مي شود همه كس را ...
به شرط اعتقاد،
به شرط پاكي دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا
و مغــزهايتان را از هــر انديشه خلاف
و زبانهايتان را از هــر گفتــــــار ناپاك
و دستهايتان را از هر آلودگي در بازار
و بپر هيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها ...
چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه
بر سفره شما كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشاند
در دكان شما كفه ترازوهايتان را مـــــــيزان مي كـنـد
و در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خوانــــــد
مـگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايــي خدا يافت نمي شــــــود ؟؟
ملاصدرا




