Saturday، November 21، 2009

چشم به راه ...



تو را من چشم در راهم شباهنگام ...
كه مي گيرند در شاخ تلاجن ،
سايه ها رنگ ســياهـي ...
وزان دل خستگانت راست اندوهي فراهم ،
...
تو را من چشم در راهم ...
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر
به پاي ســر و كوهي دام ...
گرم ياد آوري يا نه
من از يادت نمي كاهم ،
تو را من چشم در راهم ...

-          نيما يوشيج
.

Thursday، November 05، 2009

خواب ...


يك بار خواب ديدن تو ،
به تمام عـمـــــــــــر مي ارزد ...
.

Tuesday، October 27، 2009

و آنگاه ...



و آنگاه ...
خود را کلمه ای میابی که معنایت منم ،
و مــرا صدفی که مرواریدم تویی ،
و خــــود را اندامی که روحـــــت منم ،
و مـــرا سینه ای که دلم تویــــــی ،
و خــــود را معبدی که راهبش مــــنم ،
و مـــرا قلبی که عشقش تویـــــی ،
و خــــــود را شبی که مهتابش مـــــنم ،
و مرا شمعی که پروانه اش تویی ،
و خود را انتظاری که موعودش مـــنم ،
و مرا التهابی که آغوشش تویــی ،
و خــــود را هراسی که پناهش منـــــم ،
و مرا تنهایی که انیسش تویـــی  ...
...
-     دكتر شريعتي
.

Thursday، December 25، 2008

من نيز ...

من نيز برايت خواهم سرود

از عشقي كه به سويت جاريست

از آن دلتنگي دلچسب،

من نيز برايت قصه خواهــم گفت

قصه اي از غصــه ديريــــــــنه ام

و ازعطر شب بوهاي گيســــــويت

برايت ترانه اي خواهم ساخت

لايق آن دو نــــــــــرگس مســـــت

و به لطافـــــــت روح بلنـــــــــدت

افسوس كه اين ترانه را

نمـــــي توان نوشــــــت

آن را به قاصدك خاطره ات مي سپارم

شايد روزي باد ...

ترانه ام را دوباره

به كوچه خلوت تنهاييت سپارد ...

.

Monday، November 17، 2008

آواز خدا ...

... به خورشيدي كه طلوع اش زندگي دوباره بخشيد :

...

خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان

اما به قدر فهم تو كوچك مي شود

و به قدر نياز تو فرود مي آيد

و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود

و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود

يتيمان را پدر مي شود و مادر

محتاجان برادري را برادر مـي شود، عقيمان را طفل مــي شود،

نا اميدان را اميد مي شود،

گمگشتگان را راه مي شود

در تاريكي ماندگان را نور مي شود

رزمندگان را شمشير مي شود

پيران را عصا مي شود

محتاجان به عشق را عشق مي شود

خداوند همه چيز مي شود همه كس را ...

به شرط اعتقاد،

به شرط پاكي دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهيز از معامله با ابليس

بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا

و مغــزهايتان را از هــر انديشه خلاف

و زبانهايتان را از هــر گفتــــــار ناپاك

و دستهايتان را از هر آلودگي در بازار

و بپر هيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها، نامردمي ها ...

چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه

بر سفره شما كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشاند

در دكان شما كفه ترازوهايتان را مـــــــيزان مي كـنـد

و در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خوانــــــد

مـگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايــي خدا يافت نمي شــــــود ؟؟

ملاصدرا

Wednesday، October 15، 2008

به گمانم فردا ...

Tuesday، August 12، 2008

حق با شماست !!

Sunday، July 20، 2008

تندتر ...

Sunday، July 13، 2008

چه تنگناي سختي است ...

Wednesday، July 09، 2008

با تو ...